تبليغاتX
دغدغه های جوان بندردیری(غلامرضا درویشی) - داستان یک صعود(کوهپیمایی عمومی و صعود به قله کلات اوشه)







دغدغه های جوان بندردیری(غلامرضا درویشی)

داستان یک صعود(کوهپیمایی عمومی و صعود به قله کلات اوشه)

سلام دوستان

قبل از اینکه چیزی بنویسم شرمنده ام از اینکه دیر به دیر مطلب میزارم اما جان خودم تواین مدت به همه تون سرمی زدم.حداقل روزی یه مرتبه.خب این هم از گله گذاری شما وجوابهای هشت در پنج من!!!

 اما مطلب امروز.محضر مبارک دوستان عرض کنم که جمعه ی گذشته یعنی دیروز نه پریرروز صبح به همت اداره تربت بدنی شهرستان دیر یک همایش کوهپیمایی همگانی برگزار شد که فکر کنم برای اولین بار بود که در دیر برگزار میشد.حدودهزاروچهارصدپونصد نفر از خواهران و برادران همشهری از پیروجوان گرفته تا کودکان خردسال همگی با یک هدف مشترک یعنی صعود به قله  به حرکت درآمدیم.ابتدا از درب استادیوم ورزشی بوسیله اتوبوس ومینی بوس هابه محل شروع منتقل شدیم."جاده جمرک ـ باغ آلی" پیاده شدیم ودسته جمعی به طرف قله حرکت کردیم.در بدو حرکت پرچمی به دستم دادند که اگر این پرچم نبود شایدبه قله صعود نمی کردم.(با پرچم طوری تابلو شدم که راه فرار نبود) خلاصه بعد ازچندکیلومتربه ایستگاه تغذیه رسیدیم. آب و غذایی برداشته ومجددا به راه ادامه دادیم.کم کم زمین داشت ناهموار میشد و کفشها با پاهایم نامهربانی می کردند.البته مقصر نه کفشها بودند نه پاهام . بلکه مقصر من بودم که خیال می کردم کفش مخصوص بالا رفتن از تیر برق برای کوه نوردی مناسب است.به هرحال برای روکم کنی بعضی از دوستان که سربه سرم میذاشتندوبعضی های دیگه که می خواستم جلوشون ضایع نشم بسان گوزن وکهراشکال ازکوه بالا میرفتم .طوری می رفتم که انگار می خوام سالها رو قله بمونم.به هر خارکوری و بدبختی که بود خودم رو به قله رسوندم.پرچم وپلاکارد رودادم بچه ها تا عکس یادگاری بگیرند.وقتی ازبالا پایین رو نگاه می کردم پاهام بیشتر درد میکرد.پاهام بدجور تاول زده بود. بعد از خواندن نماز بچه ها شروع به گرفتن عکس و فیلم یادگاری نمودند.دراز کشیده بودم که یکی از بچه ها دوان دوان آمد و گفت چه نشستی که دارن برای جایزه ویژه اسم می نویسند.عینهو فنر ازجا پریدم وبه طرف محل اسم نویسی پابرهنه دویدم . خیلی سریع رسیدم که اگه بچه ها جاخالی داده بودند از اون طرف قله میرفتم پایین.آقای بحرینی نژاد رییس اداره تربیت بدنی دیر اسمم رانوشت.پرسیدم جایزه ویژه حالا چی هست؟ گفت قراره به همه ی اونایی که صعود کردند هرنفر یک کلاه جایزه بدند. تازه فهمیدم چه کلاهی سرم رفته.از بچه ها جدا  شدم .همینطور عزادار پایین رفتن بودم که دوستی بهم نزدیک شد وسایلش رو گذاشت وگفت قربونت داری میای پایین این وسایلا رو با خودت بیار. تمام جونم رو توچشام جمع کردم ویه چشم غره ای بهش رفتم که نمیدونم خودش رو پرت کرد پایین . رفت تو آسمون .به هر حال جونش رو ورداشت و در رفت.با خارکوری وبدبختی  هرچه تمامتر پایین آمدم واز دره ها گذشتم وبه فکر آینده ای بهتر وشکوفاتر برای هر ایرانی گامهایم را محکمتر و استوارتر برداشتم وبه طرف ایستگاه دوم روانه شدم...

تصاویر به ترتیب گویای همه چیز است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:31 توسط غلامرضا درویشی |